معرفی کتاب"بدون هماهنگی شعر نگویید"
یک شعرش را با هم بخوانیم:
"زن ها در جبهه نمی میرند"
********************
زن ها در جبهه نمی میرند
سرشان مثل توپ گلف در میدان نمی غلتد،
زیر باران گرمسیری باروت نمی خوابند،
تکه تکه در آسمان پخش نمی شوند،
برفی در دلشان یخ نمی زند،
شیطان را از اورشلیم نمی رانند،
آب بندها و ریل ها را منفجر نمی کنند،
استاد جنگ نمی شوند،هنرهای رزمی نمی آموزند،
در صلح هم زنان کاره ای نیستند،
ژنرال نمی شوند،
هیچ زنی سرباز گمنام بنای سنگی نمی شود،
در میدان های شهر،صورت هیچ زنی
بر سنگ خارا حک نمی شود.
زن ها در جبهه نمی میرند.
آن ها مجسمه های نمک نمی شوند
در موزه ی لوور
مادر فدرا
سوگلی لویی هشتم
ماتاهاری
اواپرون
ملکه های تحت قیمومیت نخست وزیران،
پرستار، آشپز،رختشوی
شاعران رمانتیک،
زن ها تاریخ نمی سازند
اما آن را نه ماه در شکم نگه می دارند و بیرون می رانند،
بعد بیست و چهار ساعت می خوابند ،
مثل سربازی که از جبهه مرخصی گرفته.
آذریزدی و ویژگی های "قصه های خوب برای بچه های خوب"
/**//**/ (متن سخنرانی اصلان قزللو در یادمان مهدی آذر یزدی در خانه ی هنرمندان 88/5/27)
زندگی زیباست ای زیبا پسند زنده اندیشان به زیبایی رسند
آنچنان زیباست این بی بازگشت کز برایش می توان از جان گذشت
مردن عاشق نمی میراندش در چراغی تازه می گیراندش
مهدی آذریزدی عاشق بود . همه چیز را رها کرد و با نگارش قصه های خوب برای بچه های خوب،جاودانه شد.چراغ او هم در دل کودکان روشن است هم در دل نویسندگان . مگر جز آن است که او آغازگر باز نویسی و بازآفرینی متون کهن است و دیگران با دیدن جا پایش ، پا در این وادی گذاشتند؟او نویسندگی را به عنوان یک وظیفه و خدمت برای کودکان و نوجوانان، انتخاب کرد.چرا که می دانست این نسل پر انرژی قادر است از راه های پر پیچ و خم و سنگلاخ آینده عبور کند.جامعه بر شانه های او خواهد چرخید و به گل خواهد نشست. خطاب به کودکان او در کتاب هایش یک مقدمه دارد برای بچه ها و یک موخره برای بزرگ ترها. صحبت کردن در ابتدای کتاب، یعنی اهمیت بسیار دادن به این گروه سنی.او پس از معرفی کتاب به بچه ها می گوید:"همان طور که همه ی بچه های خوب کتاب های اول و دوم و...را خواندند و پسندیدند و به دوستان خودشان هم خواندن آن را سفارش کردند، امیدوارم این کتاب را هم بخوانند و اگر خوششان آمد، به دوستانشان هم سفارش کنند آن را بخوانند." در این سحنان ،چند نکته قابل بررسی ست: اول ،احترام به انتخاب و نظر بچه ها، بعد فرصت فکر و تصمیم گیری دادن به آن ها. اگر آن سوی معنای این صحبت ها را هم خوب نگاه کنیم ، چنین می شود:"اگر خواندید و خوشتان نیامد، به کسی معرفی اش نکنید که کتاب بد شایسته ی معرفی نیست." خطاب به بزرگ ترها اما در بخش موخره با عنوان "چند کلمه با برزگ ترها می گوید: "من در هفت رشته لیسانسیه نبودم و از شش دانشگاه به اخذ درجه ی دکترا نایل نشده بودم و تا بیست سالگی کتابی در زمینه ی خواندنی های کودکان نخوانده بودم...آن گاه که به کتب کودکانه چشم باز کردم،خود را یافتم از دوران کودکی گذشته و کودکی و جوانی نیاموخته؛ و با این احساس غبن تا توانستم جست و جو کردم و آن چه را تا نیمه ی عمر در کلاس ها می خوانند، از پیش خود در کتاب ها خواندم و در میان آثاری که برای کودکان گرد کرده بودند، کتاب خوب کم دیدم." ناصر خسرویی دیگر گویی آذر یزدی ، ناصر خسرو دیگری است در زمان ما که یک باره از خواب بیست ساله برمی خیزد و با عزم جزم ، می خواهد تا آن جا که توان دارد، به کودکان و نوجوانان خدمت کند.برای این کار لازم است رنگ ها را از هم تمیز دهد . او می بیند در این عرصه مدعی بسیار است و کار اندک. نویسنده و مترجم فراوان است و اثر خوب کم.آن هم بی توجه به آثار کلاسیک و گنجینه های زیر خاکی! بی توجه به برتر گزینی! کشف زبان و شیوه ی باز آفرینی و بازنویسی این آدم صاف و ساده که جوهر دانایی و صداقت در دلش موج می زند، هنوز مردد است که کار را شروع کند یا نه؟خب نمی داند چه طور بنویسد. او باید به زبان ویژه ی این گروه سنی دست بیابد . یک زبان ساده و جذاب و همه فهم. به همین سبب ، دست به جست و جو می زند."به معرکه ی درویشی رسیدم، از آن درویش ها که با جعبه ی مارگیری و شامورتی کنار کوچه ، معرکه می گیرند و اطفال و عوام را دور خودشان جمع می کنند و با چند چشمه تردستی که از پیر استاد فرا گرفته اند و با زبان گرم و نرمی که در این بی سوادی دارند، خرج روزانه شان را در می آورند."او نمی خواهد معرکه گیری یاد بگیرد بلکه یکراست سراغ یک منبع غنی می رود که "کودک و عوام را جذب کند."او برای نوشتن به کودکان ،زبان مورد علاقه و نیاز آن ها را در میان کوچه و بازار می جوید و می یابد. • "چون دیگران ایستادم و درویش ، هوش خلق الله را ربوده بود و یکی از شعبده هایش را نیمه کاره گذاشته و قصه ای آغاز کرده. قصه ای که می گفت "قصه ی الاغ سواد دار" بود – خری که خود را به زنجیر انوشیروان می مالید – که داستانی کهن و مختصر است و بارها خوانده بودم. اما درویش با چنان گرمی و گیرایی و طول و تفصیل تعریف می کردکه من هرگز ذوق آن شنیدن را از خواندن هیچ کتابی در نیافته بودم." از گفته های او به دو نکته ی مهم در نویسندگی می توان دست یافت: نخست زبان گرم و گیرا برای نوشتن قصه های کودکان که جذاب و زنده و ساده و قابل دریافت باشد. دوم باز نویسی و باز آفرینی و حدود و ثغور آن، نه آن قدر کوتاه باشدکه خواننده ناقص تصورش کند و نه آن قدر طولانی که حوصله اش را سر ببرد و مثلا بگوید "سرِکارمان گذاشته!" یا "فقط می خواهد صفحات کتابش را افزایش دهد!"او در افزایش و کاهش قصه ها ، همیشه به اثرپذیری بر ذهن کودک توجه داشت. او در و بازآفرینی و انتخاب قصه ها هیچ گاه از نظر دور نمی داشت. تمام هم و غمش ،آموزش بود؛ آموزش نکته های مهم زندگی و این جهانی.گرچه به خاطر همین افکار که ریشه در زندگی خودش داشت،بازنمایی غم ها و محرومیت ها و تنهایی های خودش بود، مطرود خانواده ، به ویژه پدرش شد. " اینها کتابهای دنیایی هستند و ما باید به فکر آخرتمان باشیم". اما او راهش را سخت انتخاب کرده بود و می خواست قصه هایش ،آیینه ی تمام نمای آرزوها و محرومیت ها و افکارش باشد. ویژگی های کلی "قصه های خوب رای بچه های خوب" 1- دوری از ابتذال و بیهودگی: در انتخاب و بازآفرینی قصه ها، تا از مفید بودنش مطمئن نمی شد، اقدام به نوشتنش نمی کرد. 2- تنوع قصه ها: به متنوع بودن قصه ها را از هر نظرتوجه داشت.این تنوع هم شامل گوناگونی کتاب ها بود و هم زمان نوشتن قصه ها(قرن های سوم و چهارم و ششم و...) و هم تنوع موضوعی . زیرا او بر این باور بود که باید هر دو روی زندگی را به بچه ها نشان داد ؛ نه فقط روی زیبا و خوشش را که روی خشن وناخوشش را . در این قصه ها ، هم پادشاه بود هم گدا .هم فقیر هم ثروتنمند.هم تنبل هم تلاشگر.هم دانا هم نادان و... 3- پیام دار بودن قصه ها: در تمام قصه های او، پیامی هست. قصه ای نیست که فقط برای سرگرمی باشد. شکارچی، دانش می آموزد .خرگوش نحیف،نیروی فکرش را برای نابودی دشمن به کار می اندازد. سعادت در کنار دوستان وآشنایان حاصل می شود. مشکلات با همکاری قابل حل است.تقلید کورکورانه،ممنوع ! پرهیز از هم نشینی نا اهلان. فریب نام و ظاهر را نخوردن. 4-زبان سالم قصه ها: همان طور که اشاره شد، آذریزدی زبان قصه ها را از افراد گوناگون اجتماع ، مثل درویش ها و نقال ها آموخت و با مطالعه ی کتاب های کهن ، زبان گرم و گیرا و سالم و جذابی را برای قصه هایش برگزید که با مخاطبان کودک و نوجوانش تناسب داشت .چون از عناصر و توانایی های زبان ادبی و عامیانه و روزمره بهره مند بود . 5-تنوع مخاطب:مخاطبان او فقط کودکان و نوجونان نبودند .پدرها و مادرها و معلم ها هم از مخاطبان او بودند. حتا بی سوادها هم از شنیدن قصه ها یش لذت می بردند. اگرچه این زبان دشواری هایی هم داشت که باید به زمان و شرایط ویژه ی نویسنده توجه داشت. این نقص در مقابل حسن ها، بی گمان رنگ می بازد. سخن پایانی به باور من، آذریزدی کاری کرد کارستان ؛علاوه بر آن که آغازگر، باز آفرینی و باز نویسی بود، توجه دیگران را یک بار دیگر به طور جدی به کتاب های کهن و آثار گذشتگان جلب کرد به گونه ای که نام او برای همیشه بر لوح روزگار حک شد و از باد و باران ، بی گزند.
مردن عاشق نمی میراندش در چراغی تازه می گیراندش پایان اصلان قزللو
/*]]-->نقد شعری از شاملو
حکایتی از زندگی وآغاز آن
نگاهی به شعر حکایت از کتاب آستانه ی احمد شاملو
"مطرب درآمد
باچکاوک سرزنده ای بردسته ی سازش
مهمانان سر خوشی
به پایکوبی برخاستند
از چشم ینگه ی مغموم
آنگاه
یاد سوزان عشقی ممنوع را
قطره ای
به زیر غلطید
عروس را بازوی آز باخودبرد
سرخوشان خسته پراکندند
مطرب بازگشت
با سازو
آخرین زخمه هادرسرش
شاباش کلان درکلاهش.
تالار آشوب تهی ماند با سفره ی چیل و
کرسی باژگون و
سکوب خاموش نوازندگان
وچکاوکی مرده
بر فرش سرد آجرش.
عنوان شعر حکایت است حکایتی اززندگی وآغاز آن که با همه ی ابعادوجود انسان معنا می پذیرد.سر نوشتی که بشردر برابر آن نه مختار است و نه مجبوریعنی در ورای محتوای شعرکه حکم آن با تولد بشر شکل می پذیرددر تصویرهای گوناگون شعر متبادر می گردد وناخودآگاه صحنه هایی از احساس ها ی مکرر در پشت یک خاطره موج می گیرد وتصویرهای مختلف که هر کدام رنگی دارند پدیدار می گردد
مطرب درآمد
با چکاوک سرزنده ای بردسته ی سازش
آغاز شعر هیچگونه اطلاع و آگاهی از صحنه ای که شاعر قصد ترسیم آن رادارد نمی دهد.درآمدن مطرب ذهن رابه دوسو می کشاند وارد شدن مطرب و نواختن او.چکاوک سرزنده بر دسته ی ساز مطرب، به نوا درآمدن ساز مطرب چربدست است.
مهمانان سر خوشی
به پایکوبی بر خاستند
دراین بند از شعر هنوز برای خواننده مشخص نیست که اسباب طرب به چه منظور مهیا است!؟
از چشم ینگه ی مغموم
آنگاه
یادسوزان عشقی ممنوع را
قطره ای
به زیر غلطید.
این تصویر خواننده رابرمی گرداند به صحنه ی اول شعر وفضای اصلی که شاعر قصدترسیم آن رادارد(یعنی عروسی)بند اول شعرخواننده را با فضایی شادوبنددوم خواننده را بافضایی مغموم مانند ینگه روبرو می سازد واین دوتصویر دردو بند پشت سر هم شعر فلسفه ای از شادی ها وغم های زندگی را بیان می کندوآن رااز دیدگاه فلسفه ی اجتماعی می نگرد وتصویری از تضادهای زندگی برای خواننده اش یادآوری می کند که در پس وپشت این ذهنیات نوعی تقدیر که رنگ ملایمی از جبر درخود دارد نمایان است(صحنه ی شادوینگه ی مغموم.).این قطعه تاثیرات شعر"زن خفته "شاملو رابه نوعی دیگر نشان می دهد.در این بند شعر فیلم "گبه ی"
مخملباف هم تداعی می شود.فیلمی که عشق ممنوع را به صحنه آورد.
آیا مخلباف از شعر شاملو بهره ای برده است!؟
البته مخلباف دربرخی از از فیلم هایش به سینمای شاعرانه رو آورده است مخلباف در "عروسی خوبان" از شعر سهراب سپهری متاثر است.
"من اناری می کنم دانه به دل
می گویم
کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود"
عروس را
بازوی آز با خود برد.
این بند از شعر عشق ممنوع را بیشتروبیشتر نمایان می سازد.حرص به هر چیزی دلیل ممنوع بودن آن است وتا زمانی که هنجار تلقی نشود فاجعه آفرین است. یعنی "بازوی آز" "ینگه ی" دیگری است ودلیل حرصش در عشق ممنوع.بند قبلی شعر در وجود ینگه بیان شده است. عشق ممنوع ینگه حرص را پدید می آورد که حاصل آن عقده ی سر کوفته به یاد سوزان عشق قطره ای به زیر می غلتد.وعشق ممنوع "بازوی آز"راپدید می آورد ودر این بند شعرودر کل شعر دامادی مطرح نیست که خود آزی است که عروس را می برد اگر چه این بند شعر ذهن را به معنای دیگری هم می کشاند.
مطرب بازگشت
با سازو
آخرین زخمه ها در سرش
شاباش کلان در کلاهش
باز گشت مطرب باز ذهن را به دو سو می برد.اول این که مطرب صحنه را ترک کردومزدش گرفت در حالیکه هنوز زخمه های موسیقی در سرداشت وسرخوش بود دوم این که دلالت دارد به تغییردادن نوا وآهنگ توسط مطرب ضمن این که پلکان دوم وسوم وچهارم _این بند نیز دلالت غیر مستقیمی به تغییر نوا وسرخوشی مطرب دارد البته وقتی این بندشعر با بندهای دیگر وآخرین شعر مکمل می شود این بند شعر به ترک صحنه توسط مطرب دلالت می کند که نوعی ایهام تناسب در شعر پدیدمی آورد.
تالار آشوب تهی ماند
باسفره ی چیل و
کرسی_باژگون و
سکوب خاموش نوازندگان
صحنه به خوبی توصیف شده است همیشه بعداز رفتن مهمانان دربرپایی چنین جشنی بخصوص که مهمانان سرخوش باشند وضع بهترازاین نیست.
وچکاوکی مرده
برفرش سردآجرش
چکاوک مرده هم ذهن رامتوجه دومعنی می کند یکی خاموشی ساز وزخمه های مطرب که چکاوک زنده ای بر دسته ی سازش بود واکنون مرده وخاموش گشته است وهم اشاره به رسمی ازرسوم اجتماعی دارد که زیرپای عروس حیوانی رامی کشند که اکنون چکاوک سمبل قربانی این جشن می باشد.پلکان های گوناگون شعردرسطح عمودی درچندموردبه هم استحاله می گردند.
"ینگه ی مغموم" عشقش ممنوع بودوفداشد بازوی آز(داماد)تاکنون عشق ممنوع داشتند که اکنون به شکل ولع
متجلی شده است وچکاوک سرزنده چه نمادی از موسیقی باشد وچه مظهری ازقربانی جشن ها وسرخوشی ها به خاموشی گراییده است پس هرسه "ینگه" "بازوی آز"و"چکاوک"دریک آغاز به پایان می رسندآغازی که حکایت زندگی است روزی شروع می شود وروزی پایان می یابد وشاید عنوان "حکایت" به همین دلیل عنوان با مسمایی باشد برای شعر.
کل شعر از" آغازی" شروع می شودوبه یاس وسردی می گراید اول سرخوشی است ونوازندگی وبعد سیرشعر از درون به سوی خاموشی درحرکت است .عشق ممنوع ینگه ،بازوی آزوبردن عروس ،ماندن آخرین زخمه ها درسر، پراکندگی سر خوشان ،تهی ماندن تالار، باژگونی وخاموشی وبالاخره مردن چکاوک وفرش سرد .این سیر وحرکت در شعر مانندیک زندگی واقعی ازفراز به سوی فرود به طورطبیعی درحرکت است تا پایان می یابد ومگرنه زندگی نیز چنین شروع می شود وبه خاموشی می گراید؟
ولی باتوجه به این که شعردریک سیرنزولی درحرکت است
امارنگ صحنه های شعر رنگی شادو مختلف است ومتناسب با صحنه هاآفریده شده است به عبارت بهتر کلمه ها درکلام ،رنگ معنی وتصویر را پذیرفته اند ودریک نگاه شاید احساس کلمه ها به تنهایی برای وارد شدن به متن خود رنگی دارند.
مطلبی دیگر که حایز اهمیت است شعر از آغاز وانجام درخور ومتناسبی برخوردار است شعر با چکاوک زنده بردسته ی ساز آغازمی شودوبا چکاوکی مرده برفرش سرد پایان می یابد.
محمد حقوقی می نویسد:"شاعرانی که به مراحل پیشرفتگی رسیده اند معمولن آغاز وانجام شعر هایشان متناسب با ساختمان کلی شعر خواهدبود. همچون شاملو که شعرش غالبن از آغازوپایانی درخور برخوردار است وگاه تا آن جا که اگر هر شروع وختامی جز شروع وختام منظور بود به کمال شعر زیان می رساند!"1
شعراززبانی فاخربرخورداراست امابی صله است، شعرزندگی است ،محل عبورعموم است. اکنون که به زبان شاملورسیدیم خوب است اززبانی بگوییم که تقلیدازآن امکان پذیرنیست چون شاملودرزبان خودبه برزخی پاگذاشته است که زندگی هزارچندساله ی زبان فارسی رابه مرگی ازنوع نسخ درحیات زبانی نوکه مخصوص
خوداوست وتقلیدناپذیرسوق داده است واین حیات برزخی زبان شاملوکه محل عبور قافله ی شعراست ،به حکم این که زبان یک نظام واحدونامیرا است به رستاخیزی دیگر که نمی توان زمان برای اوتعیین کرد درنحله های فکری وشعری آیندگان به زندگی وحیات دیگرمی رسد همان گونه که زبان فاخر گذشتگان ما درفرازونشیب های حرکتی خود به صورت امروزین ومعاصر جلوه کرده است.
دراشعارکلاسیک برای ارتباط خواننده بامتن به سبب دشواری واژه هاونکات بلاغی شعروپیچیدگی های دستوری مشکل ایجادمی شود که پس از حل این مشکلات خواننده به راحتی به معنا دست می یابد یعنی سهمی برای معنایابی خواننده یاشنونده درمتن موجودنیست ولی بعدازحل دشواری های متن به قول دکترپورنامداریان
:"بعداز رسیدن به مدلول مخاطب شعربه تجربه یامعنایی می رسد که باافق ذهنی او سازگاروقابل انطباق است."2
آیا دست یابی به معنای متن درشعر شاملو آسان است؟
آیادشواری شعرشاملو دشواری واژه هاونکات بلاغی ونحوی است؟
آیا پس ازحل دشواری واژه هاونکات بلاغی ونحوی درشعرشاملو به آسانی به معنی می رسیم؟
آیا درشعر شاملو سهمی برای معنایابی مخاطب موجوداست؟
شاملو در شعری سروده است:
"دیری بامن سخن به درشتی گفته اند
خود آیا تابتان هست که پاسخی درخور
بشنوید؟
رنج از پیچیدگی می برید
ازابهام
وهر ان چه شعررا
در نظرگاه شما
به رغم شما به معمایی مبدل می کند"3
درشعر شاملو واژه ها دشواری نمی آفرینند واژه ها درست اداره می شوند با توجه به آسانی واژه ها چون مفاهیم ذهنی وتخیلی قوی شاعرواژه ها را به دنبال خودمی کشد وواژه هادرمتن براساس ابهام درمفاهیم ذهنی وتخیلی شاعرجای خودرا پیدامی کنند وشاعردرانتخاب خودآگاه آن هانقشی ندارد فضای حاکم برمتن پرازابهامووپیجیدگی است واین ابهام وپیچیدگی هم متن راوهم واژه های متنی راازشعر کهن وزبان جدامی کند ودریک نگاه عمیق تر ابهام وپیچیدگی متن برجستگی واژه واگرمنصفانه تر قضاوت کنیم برجستگی زبان را ابین می برد. این یک طرف قضیه اما تصویرها درشعر شاملو پا به پای زبان ومعنا پیش می روند یعنی همان گونه که زبان به دنبال معنا می رود ومتناسب با آن امروزی می شو.د تصویر نیز باهمان پیچیدگی معنا نمود پیدامی کند یعنی درشعر شاملوکلمه سلطه گری نمی کند وبرجستگی وحاکمیت ندارد بلکه کلام ویا کلمه درکلام وتوام با آن زبان شاملورادرشعر ومتناسب باتصویر ومعنا به پیش می برد وتثبیت می کند وبه تناسب مثلث سلطه گری را به وجود می آورد که اگرشاعرانی تخیل شاملووقدرت تصویر پردازی اورا نداشته باشنددرتقلیدازشیوه ی زبانی شاعرناکامند این است که زبان شاملو تقلید ناپذیر مانده است.البته یکی دیگراز جنبه های بسیارقوی شعرشاملو موسیقی کلام اوست که این موسیقی دربطن مثلث تصویر معنا وزبان آمیخته است که فقط افرادی که با موسیقی آشنایی دارند می تونند آهنگ وموسیقی کلام اورا بشنوند.
یعنی موسیقی شعر شاملو کلمه نیست بلکه موسیقی متن است وشاملودرشعر به موسیقی کلمه فکرنمی کند تابخواهد ازاین طریق آهنگ ظاهری برای خوشایند گوش ها ایجادکندبلکه موسیقی شعر او خود جوش ومتنی است ونه ظاهری ودلیل آن این است که شعر شاملو"عقده ی سرکوفته ی موسیقی است"4
اما شاملورنگ واژه هایش راباانخاب واژهای مناسب وسبک شادوباگزینش واژه های سنگین وبدون حرکت تارو کدر می کند که همه ی این رابطه ها به نوعی درحجم حرکت می کنند وشعرراازحرکت درسطح که خاص شعرهای کلاسیک است دور می سازند.
ع.پاشایی می نویسد:"واژه های شعر درشمار مفاهیم نیستند که دلالت به مصداق کنند آن ها خودمصداق اند از این جاست که درشعر واژه ها "خود چیزها" هستند.شاعرنیست که کلمات راانتخاب می کند بلکه شعر است که کلمات رادرموقعیت های خاص می نشاند."5
آقای علیرضا عمرانی که اخیرن (این مقاله مربوط به آبان سال 1379است) درروزنامه های استان پرکارظاهر شده اند چندی پیش درمقاله ای تحت عنوان "ضرورت آشنایی زدایی در شعر"نوشت:"شعر شاملو نمونه ی شعری است که حاکمیت زبان بردیگرعناصر شعر نوعی استبدادزبانی را ایجاد کرده که این عناصرنمی توانند به راحتی اززیر این استبداد نجات یابند ورخ بنمایند تا آن جا یی که محتوای امروزی او درچنبره ی زبانی ارکاییک اسیرمانده است."6
همان طورکه اشاره شد عناصر سلطه گر درشعر شاملو مثلثی است اززبان معنا وتصویر که چون هر سه عنصر حرکتی درحجم دارند ونه درسطح عرضه کننده شعرناب دوران حیات شاملو به حساب می آیند ضمن این که از موسیقی متن شعر شاملو نباید غافل ماند.
آقای شمس لنگرودی می نویسد:" اهمیت شعر شاملو هم فقط درزبان ارکاییک نیست که عده ای مدتی است هم وغمشان رادرکارکرد امروزی این زبان گزارده اند...زبان ارکاییک یا کهن نما ابزار وعوارض شعراوست نه جوهر شعرش چرا که پاره ای از اشعار شاملو بهره ای از این زبان ندارند بی آن که خدشه ای به شعر وارد شود."7
باید توجه داشت که هرکدام از این سه عنصر سلطه گر به جای خود قابل تجزیه وتحلیل وبحث مفصل هستند که اگر مجالی بود درآینده به آن می پردازم
پی نوشت ها
ا)شعرزمان(1) محمد حقوقی چ دوم ص33
2)خانه ام ابری است تقی پورنامداریان ص167
3)آیدا درخت و...صص111-112
4)دریچه شماره 16 یادمان احمد شاملو ص9
5)انگشت وماه ع پاشایی ص56
6)هفته نامه نصیر شماره 77 ص4
۷)دریچه شماره ۱۶ ص81
منبع:پرزاله تاب-حسن سهولی
مثل چشمه،مثل رود-مراسم یادبود قیصر امین پور
انجمن نویسندگان کودک و نوجوان برگزار می کند:
"مثل چشمه ،مثل رود-مراسم یادبود قیصر امین پور
پنجشنبه-۱/۵/۸۸
ساعت۱۷ تا ۳۰/۱۹
مکان:خانه ی هنرمندان-تالار بتهوون-خیابان ایرانشهر
منبع:
Nevisak.com
زندگينامه دكتر قيصر امين پور
دكتر امينپور در دوم ارديبهشت ماه ۱۳۳۸ در گتوند دزفول به دنيا آمد. تحصيلات ابتدايي را در دزفول ادامه داد و در سال ۵۷ در رشته دامپزشكي دانشگاه تهران پذيرفته شد ولي پس از مدتي از اين رشته انصراف داد.
قيصر امينپور، در سال ۶۳ بار ديگر و اين بار در رشته زبان و ادبيات فارسي به دانشگاه رفت و اين رشته را تا مقطع دكترا گذراند و در سال ۷۶ از پاياننامه دكتراي خود با راهنمايي دكتر محمدرضا شفيعى كدكني با عنوان «سنت و نوآورى در شعر معاصر» دفاع كرد. اين پاياننامه در سال ۸۳ و از سوي انتشارات علمي و فرهنگي منتشر شد.
قيصر امينپور، تدريس در دانشگاه را در سال ۶۷ و در دانشگاه الزهرا آغاز كرد و سپس در سال ۶۹ در دانشگاه تهران مشغول تدريس شد. وي همچنين در سال ۶۸ موفق به كسب جايزه نيما يوشيج، موسوم به مرغ آمين بلورين شد. دكتر امينپور در سال ۸۲ بهعنوان عضو پيوسته فرهنگستان زبان و ادبيات فارسي برگزيده شد.
وي فعاليت هنري خود را از حوزه انديشه و هنر اسلامي در سال 1358 آغاز كرد .
در سال 1367 سردبير مجله سروش نوجوان شد و از همين سال تاكنون در دانشگاه الزهرا و دانشگاه تهران به تدريس اشتغال دارد.
در سال 1382 نيز به عنوان عضو فرهنگستان ادب و زبان فارسي انتخاب شد.
اولين مجموعه شعرش را با عنوان "تنفس صبح" كه بخش عمده آن غزل بود و حدود بيست قطعه شعر آزاد؛ از سوى انتشارات حوزه هنرى در سال 63 منتشر كرد و در همين سال دومين مجموعه شعرش "در كوچه آفتاب" را در قطع پالتويى توسط انتشارات حوزه هنرى وابسته به سازمان تبليغات اسلامى به بازار فرستاد.
در سال 1365 "منظومه ظهر روز دهم" توسط انتشارات برگ وابسته به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى به بازار مىآيد كه شاعر در اين منظومه 28 صفحهاى ظهر عاشورا، غوغاى كربلا و تنهايى عشق را به عنوان جوهره سروده بلندش در نظر مىگيرد. سال 69 برگزيده دو دفتر تنفس صبح و در كوچه آفتاب با عنوان «گزيده دو دفتر شعر» از سوى انتشارات سروش از وى منتشر مىشود .
در اواسط دهه هفتاد دومين دفتر از اشعار امينپور با عنوان "آينه هاى ناگهان2"منتشر مىشود كه حاوى اشعارى است كه در كتابهاى درسى هم می آید.انتشارات مرواريد گزينه اشعار او را در كنار گزينه اشعار شاملو، فروغ، نيما... به دست چاپ مىسپارد كه در سال 78 به بازار مىآيد.
"گلها همه آفتابگردانند" جديدترين كتاب امينپور نيز در سال 81 از سوى انتشارات مرواريد منتشر شد كه به چاپهاى متعدد رسيد و با استقبال خوبى روبهرو شد.
دكتر قيصر امين پور در سال 1382 علي رغم تمايلش از سردبيري سروش نوجوان استعفا داد و ضمن عضويت در فرهنگستان زبان و ادبيات فارسى؛ در دانشگاه تهران و الزهرا تدريس مي كرد و به كارهاى پژوهشى مشغول بود.
در طليعه دفتر "به قول پرستو" شاعر با طرح چند پرسش ارتباط خود را با مخاطب آغاز مي كند:
چرا مردم قفس را آفريدند؟ چرا پروانه را از شاخه چيدند؟
چرا پروازها را پر شكستند؟ چرا آوازها را سر بريدند؟
در شعرهایش قالب هاي چهارپاره، غزل، دو بيتي، قالب نيمايي و مثنوي رابه کار برده است.
قصير امين پور، در حوزه شعر كودك و نوجوان نيز، آثاری دارد . نمونه آثار او در بخش شعر نوجوان: مثل چشمه، مثل رود(1368)، به قول پرستو(1375)، تنفس صبح(1363)، در كوچه انقلاب (1363(.
شعر راز زندگي از كتاب به قول پرستو:
غنچه با دل گرفته گفت:
زندگي
لب زخنده بستن است
گوشه اي درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگي شكفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوي غنچه وگل از درون با غچه باز هم به گوش مي رسد
تو چه فكر ميكني
كدام يك درست گفته اند
من فكر مي كنم گل به راز زندگي اشاره كرده است
هر چه باشد اوگل است
گل يكي دو پيرهن بيشتر ز غنچه پاره كرده است!
آثار او عبارتند از:
تنفس صبح
در كوچه آفتاب- مثل چشمه ، مثل رود- ظهر روز دهم
آينه هاي ناگهان
گلها همه آفتابگردانند
گزينه اشعار مرواريد
بي بال پريدن
طوفان در پرانتز
به قول پرستو " مجموعه شعر نوجوان"
سنت و نو آوري در شعر معاصر
او پس از تصادف سال ۱۳۷۸ دچاربيماريهاي جسمانی شدو در دوشنبه هفتم مهر ۱۳۸۶ در بيمارستان دي درگذشت.روانش شاد
درگذشت "مهدی آذر یزدی"
به نام زنده ی بیدار
مرد خوب(قصه های خوب برای بچه های خوب) از میان ما رفت.
مهدی آذر یزدی از پیشکسوتان ادبیات کودک ایران که عمر خود را در تنهایی و انزوا به خدمت بی دریغ و بی چشم داشت ادبیات کودک اختصاص داد، با تنی رنجور و دلی شکسته، جهان را وداع گفت.
آذر یزدی به عنوان یکی از پیشگامان راهگشای ادبیات کودک ایران ف با سخت کوشی و اندوخته ی فردی و تجربه ی گرانبار ، کار بازنویسی و راه باز آفرینی از متون ادبی کهن را با نثری روان و خوش خوان برای نویسندگان نسل بعدی گشود و موی در این راه سپید کرد تا ادبیات کودک ایران سپید روی و سر بلند باشد.
انجمن نویسندگان کودک و نو جوان ، فقدان این نویسنده ی فداکار، ساده زیست و سخت کوش را به همه ی اهالی فرهنگ و ادبیات، به ویژه همکاران ادبیات کودک و نوجوان تسلیت می گوید.
او با بازنگاری خلاق، آثار متعدد، تا کنون بیش از چهار دهه لذت خواندن را به کودکان ایران چشانده، از همین روی بی گمان نام او به عنوان یکی از تثبیت کنندگان نهاد ادبیات کودک و عضو پیشکسوت انجمن نویسندگان ، بر تارک تاریخ ایران خواهد درخشید.
برای علو روح بزرگ این جاودانه مرد ادبیات کودک، از یزدان پاک طلب اجر عظیم می نماییم و برای بستگان و دوستدارانش شکیبایی ، سلامت و سر بلندی آرزو داریم
انجمن نویسندگان کودک و نوجوان
نقد شماره ی 21-نقد و بررسی"قمری غمخوار در شامگاه خزانی"سروده ی سیدعلی صالحی هزار و یک هایکوی پارسی
مقدمه:هایکو، شعری است موزون، هفده هجایی(5-7-5) زادگاهش ژاپن است.بد نیست بدانیم، هایکو با هفده هجا که سه مصراع بیش تر ندارد، یکی از خوش آهنگ ترین شعرهای ژاپنی ست.در شعر هایکو ، معمولا یک فصل واژه به کار می رود که نشان دهنده ی یکی از فصل های چهارگانه ی سال است.
/*]]-->
/*]]-->
