تبليغاتX
خانه ي نقد
نقد و تفسیر شعر

سخن هفته:

اگرچه تعریف شعر به آسانی میسر نیست اما می توان گفت پنج عنصر در آن دخیل است :تخیل، موسیقی،عاطفه،  معناو زبان.

با این عناصر ، یک متن  ، خود را به شعر نزدیک می کند. هرچه کاربرد این عناصر بیشتر باشد،

هویت شعری بیشتری دارد. اما باید بی توقف افزود ، همه ی این عناصر زمانی جلوه خواهند داشت که بی تکلف و طبیعی باشند . با تخیل ، شاعر با جهان خارج ارتباط بر قرار می کندو تصویر های زیبا می آفریند.

شعر، چیزی جز زندگی انسان و جهان درون و برون نیست . شعر در خلاء اتفاق نمی افتد.هنر شاعر آفرینش شکل های تازه از انسان و جهان است به مدد تخیل.  خواننده، ابتدا مجذوب آن می شود. موسیقی نیز بر خلاف درک بسیاری ، وزن و قافیه و ردیف نیست. این ها عناصر تحمیلی به شعر است .زیرا اگر در بسیاری از متون ،این لباس را از تن کلام بیرون آوریم ، جز سخن معمول چیزی باقی نمی ماند. وزن و قافیه و ردیف، کلام را بیشتر به سوی نظم سوق می دهند. این سخن ،ناقض عدم شعر بودن متون شاعران قدیم نیست . به  قول  شاملو،"شاعران قدیم ، آن چه را که توانسته اند گفته اند ، نه آن چه را که می خواستند"موسیقی می تواند در هم آغازی ها و هم پایانی ها و هم حروفی ها و پارادکس و ایهام و تضاد و ... باشد.

عاطفه در شعر ، همان حس همدردی و همدلی مخاطب با شاعر است که با عبوراز گذرگاه های تخیلی  به آن می رسد.عاطفه همان حسی درد مشترک بین انسان هاست که تا شعر را می خوانی ، می لرزاندت ؛ می گریاندت ؛ می خندانت. وجود عاطفه در شعر سبب سخن گفتن شاعر از درد و رنج و امید و نومیدی و عشق و نفرت و... است.عاطفه در بسیاری موارد از تجربه های روزمره ی شاعر به وجود می ید و بروز می کند.

بهترین و ناب ترین تجربه های انسان ،در هنر، فرصت ظهور می یابند. مانند حس لذت از شنیدن یک قطعه موسیقی یا خواندن شعر . بار عاطفی شعر ، بسیار مهم است.

یک شعر علاوه بر داشتن تخیل و موسیقی و عاطفه ، اگر خالی از معنا باشد ، و نتواند پیام یا پیام هایی را به خواننده ی خود برساند، اثرش زودگذر و فراموش شدنی است. در جوامعی مانند ایران ، خوانندگان شیفته ی معنا(پیام) هستند . زیرا هنوز دردها و گرفتاری های بسیاری دارند . مشکلات فرهنگی ، اجتماعی و اقتصادی واخلاقی و... آنان را به سوی شعرهای معنا دار (پیام دار) فرا می خواند. به ویژه اگر این پیام ها ،نهانی و در میان عناصر دیگر شعر باشد و خواننده نیز بتواند  در کشف و ظهورش ، شرکت کند.

زبان:آن چه علاوه بر چهار عنصر قبلی به شعر جان می دهد تا زندگی کند ، زبان است. زبان شعر با زبان معمول و هر روزه تفاوت دارد. زبان شاعرانه به جاى آن که  معناى ثابت و پيش‏ساخته ای را به مخاطب برساند ، در پی ایجاد چند معنایی است .

شعر ، زبان معیار و مصرفی روز را می گیرد و با تصرف های گوناگون ، آن را از مرگ می رهاند و در خود زنده می کند.این هنجار شکنی ها گاهی در دید مخاطب است . مانند تصرف های صرفی و نحوی. اما گاهی این دگرگونی ها درونی اند . شعر آن چنان معانی ثابت و پیش ساخته را بر هم زده است که با خوانش دقیق ، می توان معانی تازه و چند  بعدی را دریافت.

باید دانست زبان‌ معمول جلوه‌هاي‌ متنوع‌ زندگی و جهان را توضیح می دهد‌. زبان‌ معمول‌، رابطه ی سطحی‌ انسان‌ با جهان‌ صامت را  نشان می دهد، در شعر ، واژه به شیء بدل می شود و انسان به ارتباطی مستقیم با جهان می رسد .                                                                         قزللو

هر یک از شعرها را که مایلید ، نقد و بررسی کنید.

فاطمه ی  حسینی

۱)

درد دل خودم کم نیست
حالا
قار قار مردم پای چنارو سنگی که
به پای لنگم زدند
گفته بودی
زبان سرخ سر ...
امان از زبانی که
سر سیاه داشته باشد

نقد و تفسیر

مرضیه ی کامکار-پنجشنبه۱۷/۵/۸۷-۱۷:۱۵

از نظر من شعر اول خانم حسینی مفهوم را به راحتی می رساند
شاید لازم بود کمی شاعرانگی کار را بیشتر می کردند!
من فکر می کنم زمانی یک اثر هنری می تواند ماندگار شود که مفهوم آن در پیچ و تاب ترکیباتی نو و بکر ارائه شود
من در اثر اول ایشان گلایه ای عمیق را حس کردم نسبت به بیهوده گویی ها ی مردم !
و از آن جایی هم که معتقد هستم یک اثر هنری خوب و ماندگار باید آن قدر وسعت داشته باشد که بشود معانی مختلفی را از دیدگاه های مختلف برداشت کرد من در این اثر وضوح محض دیدم!

اصلان قزللو-جمعه۱۸/۵/۸۷-ساعت ۱۵:۳۶  

شعر های فاطمه ی حسینی از نگاه یک کلاغ است. کلاغی که نماد یک انسان است. در این متن اشاره ای به پایان قصه خوانی های زمان های گذشته شده است . "قصه ی ما به سر رسید /کلاغه به خونه ش نرسید" حال این کلاغ(انسان) آرزو دارد به خانه و خانواده اش برسد. زیرا قرن ها ، این حرف در دهان آدم هاست "کلاغه به خونه ش نرسید" . این کلاغ می خواهد از قصه ها خارج شود و به زندگی و طبیعت و ارتباط هایش برسد . یک بار دیگر به عقب برگردیم . روزگار عوض شده است . قصه ها به داستان تبدیل شده اند . پس چرا کلاغ ها تغییر نکنند؟ چرا فکرها تغییر نکنند؟ قصه ها در دل زمان های گذشته مانده اند . جزء میراث فرهنگی شده اند . حالا زمان آفرینش داستان های واقعی(در خیال نویسنده) است. کلاغ ها به جرم تهمت گذشتگان خبر چین و دزد هستند و هر جا که آن ها را دیدی ، باید به سنگشان بزنی و برانی! کلاغ ها نسل اندر نسل ، مورد هجوم انسان ها قرار گرفته اند. شاید به جرم سیاهی . گویا نژاد پرستی هنوز در ذهن بشر به شکل های گوناگون باقی مانده است. مادر بزرگ ، همان قصه گو و بزرگ خانواده و نماد انسان های قدیمی با همان طرز فکر و تصور است . شعر ، انسان ها را به نگاه و دید تازه فرا می خواند . این کلاغ ، که هنوز گرفتار مناسبات قدیم است ؛گرفتار بوروکراسی(کاغذ بازی) هم شده است. در پیچ و خم جامعه ی امروزی نیز قرار دارد .

 شعر، زبانی ساده وفرمی امروزی دارد اما باید برای رسیدن به زبان شاعرانه تلاش کند تا بتواند زبان را  نه فقط در ظاهر  که در باطن از روز مرگی و معمولی برهاند و واژه ها و ترکیب هایش از مفاهیم قراردادی روزمره فراتر رود و به دو یا چند معنایی برسد.فرم امروزش را همان "برگه ی ترخیص "با ترکیب کوتاهش نشان می دهد. بی هیچ پیچیدگی و  . در پایان ، عبارت "سنگ می جوند" یک آشنایی زدایی زبانی است به جای"سنگ می خورند" در دو مفهوم"ضربه سنگ می خورند و رانده می شوند" ویا "گرسنه اند و محروم"مانده اند .

آزاد عندلیبی-شنبه۲۶/۵/۸۷-ساعت۱۲:۵۲

با توجه به کوتاه بودن کار ، ايهام زياد کار مي تواند به گيرش مخاطب ضربه بزند . اين کار ، آنقدر مجال ندارد که با حضور چند تيپ گوناگون در کار روبرو شويم . در اين کار يک انسان انگاري مبهم - و نه ايهام دار - مي بينيم و از طرفي آوردن ضرب المثلي در ادامه ي کارو سپس يک آشنايي زدايي به پيوست آن ؟
آيا يک کار کوتاه ، فرصت اين تعداد المان را داشت ؟
 نقد در محتوا نمي کنم

۲)
مادر بزرگ
من کلاغ قصه ام
برگه ی ترخیص می خواهم
اگر اجازه می دهید
امروز به خانه ام برسم
کودکانم قرن هاست
سنگ می جوند

نقد و تفسیر

سارا-پنجشنبه ۱۷/۵/۸۷-ساعت ۹:۴۹

باز هم می گویم این نظر شخصی من است.
شعرهای فاطمه حسینی, زیباست ولی شبیه شعر نیست.نمی دانم به این نوشته چه می گویند ولی شبیه شعر نیست.بااین که حرفش قشنگ است.
و شعر مرتضی محمدی, نمی دانم منظورش از "تو" کیست.شاید زیبا بودن یا نبودن شعر به همین بسته است.شخصا فکر می کنم فقط چیدن کلمات کنار هم شعر نمی سازد, هرچقدر که ترکیب زیبا باشد.
و این ناامیدی...
باید دید چرا شعر می گویند.اگر فقط بیان احساس در شعر مهم است می شود به این شعر "خوب" گفت.اگر هم قرار است شعر به دیگران کمک کند, فکر می کنم این شعر باید تفسیر هم داشته باشد.اگر من تفسیر ها را می خواندم شاید بهتر نظر می دادم.شاید پیام شعر مهم تر از جنبه های زیبایی باشد.واقعا نمی دانم از نظر "ادبی" به چه شعری خوب می گویند.شاید شعری که ماندگار شود "خوب" بودن اش را ثابت کند,فکر می کنم این شعری نیست که چنین انتظاری را براورده کند.

مرضیه ی کامکار-پنجشنبه ۱۷/۵/۸۷-ساعت ۱۷:۱۵

شعر دوم به عقیده ی من کمی قوی تر است و بارزترین ویژگی این کار بیرون کشیدن یک اثر هنری از ( قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید ) هست. که می شود این کار را به عنوان یک دیدگاه جدید و خوب به حساب آورد.
هر چند که مفهوم این اثر برایم خیلی ملموس نیست!

اصلان قزللو -جمعه ۱۸/۵/۸۷-ساعت۱۵:۳۷

درد دل کلاغ ، همان قار قار است ." قار قار مردم"سخنان بیهوده و اتهام زدن هاست. تا پای درختی می نشینند ، اگر کلاغی بر شاخه ای باشد، به سنگش می زنند. زیبایی شعر در این است که جای کلاغ و انسان ها در آن عوض شده است . کلاغ درد دل هایش را می گوید و کسی نمی فهمد، انسان ها حرف هایشان تکراری و نا مفهوم است و به صدای کلاغ "قار قار" می ماند. استفاده از یک ضرب المثل قدیمی "زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد" در این جا نا کارآمد شده . زیرا کلاغ اصلا سر سبز ندارد . بلکه سرش سیاه است . به انسان ها نیز نگاه کنیم . او هم سر سبزی ندارد. دیگر کار از کار گذشته است .این سرسیاه هاهم ، سر به باد می دهد.

زبان این شعر هم ساده و به زبان نوشتاری امروز نزدیک است . گاه به صورتی محو ، دو کلمه با هم پایانی یکسان ، بی آن که قافیه باشند ، بخشی از موسیقی را تقویت می کنند. مثل "سنگ و لنگ" یا نغمه ی حروف در سطر اول"درد دل خودم کم نیست"، تلفظ حرف "د" را بر جسته کرده است. کوتاهی این شعرها نیز اهمیت و لطف به سزایی دارد . نباید تصور کرد ، شعری که کوتاه است و زبان ساده دارد ، کم اهمییت و بیهوده است ایجاز یکی از ویژگی های خوب زبان است . شعر فرم ذهنی عمودی و افقی خوبی دارد . 

محمدعلی حسنلویکشنبه ۲۲/۵/۸۷-ساعت۱:۴۱

هر دو شعر خانم حسینی نگاهی انتقادی دارد و از زبان موجودی که برای اکثر ما جالب توجه نبوده سروده شده است.البته این جالب نبودن ریشه در ادبیات ما دارد.یادم هست در گذشته وقتی کارتون تماشا می کردم گاهی کلاغ یک موجود حسود نمایش داده می شد و حتی گاهی موجودی که دزد بود و تمام طلا و جواهرات انسان هارا می دزدید. پس ذهنیت منفور بودن کلاغ از کودکی با ما بوده چه در کتاب های درسی مان و چه در کارتون هایی که در کودکی نگاه می کردیم.
اما در این شعر  .کلاغ آنی نیست که در قصه ها سراغ داریم . این کلاغ بزرگ شده و به اطراف نگاه می کند و با خودش نقد و تفسیرهایی نسبت به دنیای اطراف دارد .
شاید زیبایی این شعر در همین است که جای انسان و کلاغ عوض شده است.کلاغ ها که مردم پایین چنار باشند سنگ می زنند و این تصویر بدیع و زیبایی است.
ویژگی دیگر این شعر ایجار آن است .
امروز اکثر شاعران معاصر ما به ایجار فکر می کنند و برایشان امر مهمی است که این در هر دو شعر خانم حسینی به چشم می خورد.
اما اصولاً در چنین شعرهایی که بیشتر برپایه رساندن یک پیام هستند کمبود کوچکی احساس می شود. عاطفه در این نوع شعرها ضعیف است. عاطفه این نوع شعرها می تواند کوبنده باشد. یعنی بر ذهن مخاطب عمیقاً تاثیر بگذارد. چون رسالت چنین شعرهای صحبت از همان پیامی است که جناب قزللو در نقد خود اشاره کرده بودند.این دقیقاً درست است که خیلی از مخاطبان انتظار دارند شعر به آنها پیامی دهد. علت این موضوع هم این است که اصولاً ما وقتی ردپایی از زندگی شخصی خودمان را در یک اثر هنری می بینیم بیشتر ارتباط برقرار می کنیم.
در پایان در مورد شعرهای خانم حسینی من فکر می کنم که ساختار خوبی داشتند.
محور طولی شعرها قوی بود و هر دو شعری که من از ایشان خواندم برپایه معنا بود و هدف اصلی رساندن پیامی به ذهن مخاطب بود. 

محمد شریفی-شنبه ۲۶/۵/۸۷-ساعت۳:۵۶

شعرهای فاطمه ی حسینی بر گرفته از تمثیل هایی ست که در فرهنگ بومی و عامه بنا بر ضرورت و اقتضای زمان کاربردی ملموس دارد .
در پایان شعر اول با کنایه ای زیبا که مبین سر ( راس - کله )و سر( راز ) که شاید خود شاعر توجه چندانی بدان نداشته باشد خاتمه می نماید . در هر دو شعر از واژگانی استفاده شده که بی درنگ انسان به یاد شعر معروف:
( دلبر جانان من برده دل و جان من / برده دل وجان دلبر جانان من )
می افتد که شاعر ، نگرشی عادی به موضوعی مشترک دارد و طبیعی هم می نماید
اگر شعر ها در سطح به حرکت خود ادامه دهند .
اما آن چه که بسیار ذهن مخاطب را مشغول می دارد ، نوع نگاه حسینی ست که می تواند به غنای هر چه بیشتر شعر بیفزاید و زبان و معنا گسترش یابد و این اجازه به خواننده داده شود تا در خوانش خود به چند معنایی برسد و تدبیر شاعر می تواند در بسط موضوع کمک نماید

آزادآ عندلیبی-شنبه۲۶/۵/۸۷-ساعت۱۲:۵۲

اگر شاعر را يک کلاغ فرض نموده و گفتگوي او با مادر بزرگ - قصه گو ، مهربان ، با تجربه و ... - را در نظر بگيريم ، کما بيش ، به جز سطر پاياني
ضربه و حالتي شاعرانه در کار نمي بينيم . مشاهده مي شود شاعر گرامي ، در دو کار - بيشتر در کار دوم - از تيپ ها و وجودهاي دروني - به جز کلاغ - شعر بهره ي مناسب را نبرده است ؛ کار در سطر آخر خلاصه مي شد .
مي توان ، به عنوان يک طرح نيز ، سطر آخر را بکار برد . نا گفته نماندزبان امروزي شاعر و فرم منسجم کار - هر چند نزديک به نوشتار - از نقاط قوت شعر است .

مرتضا ملک محمدی

من
تو را
صدا می زنم
وصدایم
کم رنگ می شود
تا به تو می رسد
و ناتمام می رسد
و ناتمام می فهمی
صدایم خسته می شود
صدایم می میرد...

نقد و تفسیر

اصلان قزللو- جمعه۱۸/۵/۸۷-ساعت۱۶:۰۲

با وجود کوتاهی و سادگی زبان که حتا یک کلمه ی دشوار ندارد ، پیام تمام شعربی ارتباطی و کم ارتباطی انسان ها را نشان می دهد. "کم رنگ شدن صدا "، به معنای کم اثر بودن آن است و اصطلاحی امروزی است "ناتمام رسیدن صدا" نشان از شلوغی وپر بودن اطراف است . گویی انسان ها آن قدر صدای مزاحم در اطراف خود دارند که صداها و پیام ها را ناقص می شنوند و یا اصلا نمی شنوند . صدای شاعر و نویسنده در صدای بوق و ترمز و شیپور و اگهی و دروغ "خسته می شود" و عاقبت می میرد . فاصله ها در این قرن آن قدر زیاد است ، که صداه به گوش ها نمی رسد. سطرها ، هر چه پیش پایین تر می روند ، صدا کم تر می شود و درست در سطر پایان می میرد.پایان شعر = پایان صداست.

آمنه ی تاک- یکشنبه ۱۹/۵/۸۷- ساعت۱۱:۳۴

از نظر موسیقی کلام کلمات بسیار زیبا کنار هم نشسته اند و تنها مورد - البته از نگاه من- این است:
ناتمام می رسد
ناتمامی صدا و رسایی رسیدن,به نظر من تناقض دارد
" ناتمام می شنوی "بهتر است
حرف "سین "از حروف زنگدار است و صدا را رسا به گوش می رساند
و بر عکس حرف "شین "سکوتی را در ذهن تداعی می کند
البته حتما شاعر محترم هر کلمه را با بار معنایی و هدف خاص انتخاب می کند که قابل احترام است

محمدعلی حسنلو-سه شنبه ۲۲/۵/۸۷-ساعت۱:۴۲

این شعر هم ساختار خوبی دارد و استفاده مکرر از دو حرف س و ص به خوبی بیانگر مقصود شاعر است . به خصوص این که ناتمام رسیدن صدا انگار با شعر شروع می شود و با شعرهم فروکش و ضعیف و کمرنگ به  مخاطب می رسد.

محمد شرفی -شنبه ۲۶/۵/۸۷-ساعت۴:۰۹

پیشینه شعر مرتضا ملک محمدی چندان بر من معلوم نیست . اما شواهد در این شعر بیانگر آن است که نگرشی یک سویه دل مشغولی های شاعر را رقم زده است و این اجازه به شاعر که راوی ست داده نشده تا چشم اندازی وسیع تر را بنگرد و به افق های دور تری نظر بیندازد .
با این همه شاعر توانایی آن را دارد که از خود کنده شود و شعر را و خودش را به جلو پرتاب کند و دریچه های تازه ای را به روی خود بگشاید ، چرا که شاعر توانسته است به یک موضوع ساده عمق و حیات ببخشد و با زبانی شاعرانه از خستگی صدا بگوید و نیز از نارسایی فریادی که به دنبال گوش هایی شنواست .
رگه های این شعر ، ملک محمدی را ساعی و مستعد نشان می دهد .

آزاد عندلیبی-شنبه ۲۶/۵/۸۷-ساعت ۱۲:۵۲

کار کوتاه زیبا و روانی دیدم .فارغ از سخیف بودن زبان .تنها ایرادی که می توانم به این سروده بگیرم این است که " صدایم خسته می شود " را می توان حذف کرد و چیزی که به ذهنم می رسد ؛ کار کوتاه و یا طرح ، باید فارغ از استعداد حذف باشد .
ریتم سطر ها و موسیقی زنگ دار واژه ها اگر با صدای بلند بخوانیم بهتر در ک می شود . قوی ترین المان شعر از نظرم ، همین بود .


لينك ثابت نوشته شده در Wed 6 Aug 2008ساعت 14:49 توسط اصلان قزللو |